یه نذری کردم که باید قران میخوندم. توی دلم نیت میکنم و میگم: خدایا از هر جا که توی بخوای میخونم.... قران رو باز میکنم...." بدانکه منم خدای یکتا...هیچ خدایی جز من نیست، پس مرا به یگانگی بپرست و نماز را مخصوصا برای ما بپا دار..." سوره طه. ایه 14
بچه که بودیم هر وقت یه مناسبتی بود که باید برای مامان کادو میخریدیم مامانم میگفت شما خوب درس بخونید و به حرف من گوش بدید همین برام کادو ست. حالا دوستم ازم میپرسه: ریحانه برات چی خریده؟( به شوخی). جواب میدم: بهش گفتم تو خوب غذا بخور و بزرگ شو و خوب پی پی کن همین برای من کادوست. دیگه هیچی نمیخوام....
با ریحانه رفتم مهمونی.خوابش گرفت و بردم خوابوندمش. یکی از مهمونا کنار اتاقی که خوابیده میاد و میگه بچه رو خوابوندی؟ میگم بله. میگه: شنیدم خیلی سر و صدا و گریه میکنه... چشمام داره از حدقه درمیاد.... میگم نه اتفاقا خیلی دختر خوب و ارومی هست. کی بهتون گفته؟ میگه هیچ کی، همینطوری حدس زدم...
پ.ن: مردم دیوونن به خدا. به خاطر اینکه سر صحبت باز کنن چه حرفایی از خودشون درمیارن.
پ.ن: مهمون گرامی غریبه بود و من اصلا نمیشناختمش.
پ.ن: خدا رو هزار مرتبه شکر دخترم به خوش اخلاقی و خنده رویی معروفه...
پ.ن: والا...
متاسفم که همچین ادمهایی وارد مجلس شدند. وای به حال مملکت و مردم ما...
از وقتی ریحانه غذا خور شده خیلی کم شیر میخوره و این اصلا خوب نیست. چون الان به شیر بیشتر نیاز داره و باید بخوره اما به زور باید بهش بدم. اخرین باری که دکتر بردمش گفت اگه رفلاکسش خوب شده میتونم شیرشئ عوض کنم. از دیروز براش شیر "نان" گرفتم که همه میگن خیلی خوشمزه هست. خدا رو شکر رفلاکسش خوب شده اما باز هم خیلی نخورد. تا حالا فکر میکردم شیر قبلیشو به خاطر بد بویی و مزه اش دوست نداره اما الان می فهمم کلا به شیر علاقه نداره. شاید هم باید یه ذره دیگه صبر کنم تا عادت کنه به مزه اش. عذاشو خوب میخوره ها اما شیرشو نه... کلی حرص می خورم سر شیرش... علت ناراحتی ام هم اینه که نگران رشدش هستم. نمی خوام بدنش با کمبود ویتامین مواجه بشه. نمیخوام رشدش کم بشه.... خدااااااااااا..... کی میشه زودتر بزرگ بشه.....
روزا چند باری می شونمش که یاد بگیره. هنوز نمیتونه بشینه. همش روی ویبره هست.
یاد گرفته روی پهلوی چپش بخوابه. پشتش که درد میگیره غلت میزنه روی دست چپش. خیلی بامزه میشه. از این حالتش خوشم میاد.
دمر میذارمش تا چاردست و پا بره. البته که هنوز نمیتونه. تازه چند روزه تلاش میکنه و پاهاشو روی زمین فشار میده وگرنه تا یک هفته پیش که دمر میذاشتمش اعتراض میکرد. حالا الان هم که راه نمیره. 3روزه یاد گرفته از حالت دمر غلت بزنه روی دست راستش. تا دمرش میکنم غلت میزنه و تاق باز میشه. پاشو که به دستم فشار میده جلو میره اما اگه پیزی نباشه که پاشو بهش فشار بده هر چی هم که تلاش میکنه جواب نمیده. چون هنوز پاشو روی زمین فشار نمیده. روی هوا تکون میده و خب انتظار نداری که اینجوری جلو بره؟ دارید؟؟؟
پ.ن: فردا عزیزترین دوستم میاد ایران. بعد از دو سال.... نمیدونید چه حسی دارم
خیلی دلم میخواست توی ایام فاطمیه ریحانه رو ببرم مراسم عزاداری اما ساعت همه مراسمها میخورد به ساعت خواب ریحانه و میترسیدم ببرمش اما گریه کنه و دیگران اذیت بشن. نزدیک خونه مامان اینا یه جا هست که مراسمش تا 10 شبه. دیشب تا شامشو دادم سوار کالسکه اش کردم و گفتم توی فضای باز میرم و همین که صدای روضه هم به گوشش بخوره خوبه و خدا قبول میکنه. ما که رسیدیم اخرهای مراسم بود اما تنها صدایی که به گوش میرسید همهمه مردم برای گرفتن شام بود. یعنی فکر کنم اگه توی حیاط خونه میرفتم بیشتر ثواب میکردیم. با این حال چند دقیقه بودیم تا شاید نم اشکی ازمون بیاد اما دریغ... یه بنده خدایی هم بهمون شام داد و اومدیم خونه. البته که مهم نیت ادمهاست و مطمئنم ثوابش برامون نوشته شده اما ای کاش یه ذره هم صدای نوحه به گوشمون می خورد. حالا احتمالا امشب دیگه بریم روضه. نمیدونم ریحانه چه عکس العملی نشون بده اما امیدوارم هردومون بتونیم استفاده کنیم... عزاداریهای همتون قبول باشه ان شاا...
ادم وقتی مامان میشه حاضره برای بچه اش هر کاری بکنه. حتی حاضره آب بینیش که آویزون شده رو قورت بده تا بچه اش رو که داره راه میبره تا بخوابه بیدار نشه. بله من همچین مادری هستم...
جواهر زودتر بیا تا باهم بریم اردک آبی یه دل سیر بخندیم و حرف بزنیم و غیبت کنیم.... دلم برای دیدنت لک زده فتدق من
زهرا جون کاش تو هم بودی و سه تایی دوباره دور هم جمع میشدیم... دلم برای با هم بودنهامون تنگ شده.
دوشنبه ریحانه واکسن 6 ماهگیشو زد و دیگه واکسن نداره تا یک سالگی... خدا رو شکر که حالش خوبه و عوارضش دیگه تموم شده... وزنش از اونچه که خودم فکر میکردم خیلی بهتر بود و دکترش هم خیلی راضی بود. بهش میگم دکتر خیلی بد غذا و شیر میخوره. میگه خانوم وزنش اینقدر رشد داشته دیگه چه انتظاری داری؟؟ اما انصافا از بعد از دکترش خیلی خوب نمیخوره. شیر خوردنش که دیگه با مکافات شده. همش میترسم خوب رشد نکنه.... مادرم دیگه.. باید مامان بشید تا بفهمید چی میگم...
امسال بهار حیاط مامانم اینا خیلی قشنگ شده. ادم دلش میخواد همش بره بیرون. یه ذره دیگه که هوا گرم بشه میتونم قشنگ ریحانه رو لخت کنم و بریم توی حیاط... یا زیرپوش سه دکم خیلی با مزه میشه
خدا رو شکر کار همسر جان به تهران منتقل شد و دیگه میتونیم کنار هم باشیم... کم کم باید از این خونه برم.... دلم نمیخواد
جواهر عزیزم تا 2 هفته دیگه میاد ایران و من از حالا شمارش معکوس رو شروع کردم... بیقرار دیدنت هستم عزیز دلم
دلم میخواد با یکی برم کافی شاپ. ولی هنوز فرد مورد نظر رو پیدا نکردم...
بهم میگه از فلانی چه خبر؟ میگم اتفاقا دیروز باهاش حرف زدم. میگه: چطور بود؟ میگم والا اینقدر درباره اوضاع بچه هامون و یبوثتشون حرف زدیم که یادم رفت حال خودشو بپرسم. میگه کاش من هم بچه داشتم درباره ان و گهش باهاتون حرف میزدم.